آة امروز براي من چه دلگير است. امروز دست خود را در دست روزگار گذاشتم تا باز براي من نقشة دل را..
دوست داشتم كه اصلاٌ چنين روزي وجود نداشت دوست داشتم در آن هنگام كه سر بر روي شانه هايت نهاده بودم. زمان را متوقف مي كردم دوست داشتم كه براي يك بار هم شده حتي براي يك ثانيه زمان در دست من بود.
امروز توانستم تيشه بر ريشه خار ننگين وجودام …
امروز توانستم خود را در كنار ريشة گل نيلو فري تو پيدا كنم
نمي دانم امروز در چشمان تو به دنبال چه ميگشتم اما مي دانستم آنچه كه به دل من آرامش مي دهد در چشمان تو پنهان شده
آه آري تو با سادگي هرچه تمام دست من را در دست سهم گير روزگار گذاشتي
به خيالم امروز روزآازاديه توست تو كه به دنبال گذشت از من بودي تو كه بخيالم مرا راهنمايي بودي در اين جادة …
نمي دانم باز پا بر اين جادةا به ظاهرزيبا … يا خود را با تنهايي وجودام سوق دهم
آه آري بيش از اينها مي توان ثابت ماند آري بيش از اينها مي توان همچون نگاه مردگان خيره شد ثابت بر دود يك سيگار خيره شد بر يك فنجان خالي آه آري بيش از اينها…
نمي دونم امشب چرا دل زدم به دريا دوست دارم بنويسم براي بودن يا نبودن
خيلي دوست دارم نزرتون را در مورد اين جمله بدونم
براي با تو بودن بايد از تو گذشت
يا
براي با تو بودن بايد از بودن گذشت
بنظرتون كدوم جالب تر كدوم حقيقت بيش تري داره